گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،

يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

 

احمد شاملو

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:51 نویسنده |
 

 

با شاخه های ترم

بی تبر

قایقی خواهم

ساخت

بِه رنگِ شفق

روی عرشه

من

تار می شوم

تو زخمه. . .

اخمِ موجها را

تو با ناز باز می کنی؛

من با جان!

تا به آنجا رسیم

که برای بقا گرگی

- هیچ -

میشی را

نیش نمی زند!

 

محمدترکمان

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:21 نویسنده |
 

ای ساربان بی نشان !

شمع نگاهم شب به راهت سوخت

تا صبح ِ سربی ، انتظار ِ دیدنت

جانم به لب بر دوخت

پسکوچه های درد را

«شب-جاده های» سرد را

رقصیده ام تا صبح

ای ساربان بی نشان!

در انتظارم مگذران

لحنِ ِ جنون ِ چشم تو

کوچیدنم آموخت

 

بهرام باعزت

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:19 نویسنده |
 

مهربانی را بیاموزیم

فرصت آیینه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

آشناتر شد

سایبان از بید مجنون٬

روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

می شود در معنی یک گل شناور شد

مهربانی را بیاموزیم

موسم نیلوفران در پشت در مانده است

موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست

یعنی یک نفر آبی است

موسم نیلوفران یعنی

یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجیب مهربانی

می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آیینه ها آمیخت

با نگاهی

با نفس های نگاهی

میشود سرشار از رازی بهاری شد...

 

محمدرضا عبدالملکیان

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:17 نویسنده |
 

خرافه می گویند بانو !

مگر می شود محبت

دلیل ِ دوری شود ؟

این مردم چه بد دل شده اند !

یکی نیست رو در رو در صورتشان

زل بزند بگوید

آخر آدمِ عاقل کمی فکر کن

می دانی بانو ؟

تقصیرِ خودمان است

ما که خدا نیستیم ...

خدا محبت می کند به همه و همه جا و همه وقت

ما نمی بینیم ... اما باز محبت می کند

ما دور نمی شویم بانو! ما گم می شویم

در هیاهویِ بی چیزِ این دنیا

وگرنه خانه ی اول و آخرمان

خانه ی خداست !

بس که حقیقیست ... بس که خالص است

بس که خداییست ...

ما آدمها محبت که می بینیم

دور نمی شویم

گم می شویم

گــــــــــــــــــم

و خیال می کنیم همه جا یک اندازه محبت می بینیم

فکر می کنیم حتما کسی هستیم که این همه خوبی می کنند

لحظه ای نمی نشینیم بگوییم به خودمان

شاید کسی جایی دیگر نباشد

یا اگر باشد

خالصانه نباشد

قانع نیستیم بانو

نیستیم ... !

 


عادل دانتیسم

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:13 نویسنده |
 

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛

تو، نه می‏توانی زخم را از قلبت وابکنی،

و نه می‏توانی قلبت را دور بیندازی.

زخم تکه ای از قلب توست.

زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.

زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.

قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.

 

محمود دولت آبادی

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:46 نویسنده |
 

پیش می آید اینچنین بی پروا

بی مقدمه

دست بر کمرِ عشق بگذارم وُ

از میانه های شب، با تو همآغوش شوم

پیش می آید اینچنین زخم خورده، خودم را بیابم وُ

روحِ مجروحم را دستِ تنِ گرمِ تو بسپارم

پیش می آید چشم بسته از ترددِ بی رحمِ خیابان بگذرم وُ

با تو به تماشای دستانِ خالیِ مرگ بنشینم

پیش می آید من شعری ننویسم،

هرگز اما نمی شود با تو باشم وُ

شاعرانگی هایم را از یاد ببرم.

 

سیدمحمد مرکبیان

+تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:1 نویسنده |
 

هرگز به دست اش ساعت نمی بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت:

ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم

روزهای بارانی چطور؟

گفت:

روزهای بارانی

همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!

- راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود

 

" واهه آرمن"

+تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:52 نویسنده |